ادهم عزلتى خلخالى

پيشگفتار و مقدمه 29

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى )

و لنعم ما قال القائل : هر بلائى كز آسمان آيد * گرچه بر ديگرى قضا باشد به زمين نارسيده مىگويد : * خانهء انورى كجا باشد امّا در اين دور « عزلتى » را مسكن ساخته و طرح الفت با وى انداخته . آرى ، روى شگفته ديده و نكته‌هاى پسنديده شنيده ، يكى رود بهتر از آن آيد . و در محاذى هر يك از اين مذكورات در اندرون ظلمتى و غبارى به شومى افعال اندام سبعه و صفات هفتگانهء ظلم و جهل و شره مطلق و حقد و حسد و ريا و غفلت نفس كه منشأ همهء آن هيجان مادّهء هستى و همى و حركت خلط وجود تعيّنى است - حاصل است . در تمام اين مدّت ، كه آن عمله و فعلهء حضرت ملك‌الموت پيشخانه به كاشانه فقير آوردند ، راه قضا بر اثر ايشان بسته و حكم حاكم حكيم گرفته و به دست چوبكى دوا داده ، در صدد اخراج ايشان بوده‌ام و حق ميزبانى و مهمان‌دارى بجا نياورده‌ام و گوش به پيغام آن ناصحان ايمانى و هوش به كلام آن رسولان جانى نداده‌ام و با آنكه به رفع ايشان قادر نيم از بىحيائى ترك معادات و مداوات نمىكنم . امّا در باب اين امراض مزمنهء ثانيه ، كه عاملان ديوان و سپاه شياطين‌اند ، مطلقا ، فكرى و تدبيرى بجا نمىآرم و رجوع به طبابت انبياء و حكمت اولياء نمىنمايم و به علاج و ازالهء آن نمىپردازم و رفته‌رفته آن را زياد مىسازم و حال آنكه يقين مىدانم كه از آزار آنان به مرگ خلاص خواهم شد ، امّا آثار اينان با جسم و جان من تا ابد همراه خواهد بود و مرا طاقت عقاب و تاب عذاب آن جهان نبود . آه ، آه ، كافر به چنين حال مباد كه منم ، چكنم و به كجا روم ، از پاى گرفته تا به سر پر از علل و آفات و اسباب مماتم و عبرت نمىگيرم و نصيحت نمىپذيرم . هرچه در كار دارم همه ناسازگار ، باز دندان طمع از نان و بريان اهل اين زندان برنمىكنم . اين چه عقل است كه من دارم ، هر روز و هر شب كه زنده مىمانم تعجّبم مىآيد و حيرانم ، و مع ذلك اميد نجات و حيات جاويد در خود مىيابم . عمر چندان كه عمر مور و مگس * امل افزون ز عمر صد كركس سبحان اللّه ، زهى بلاهت كه نه از رحلت ديگران به مرگ خود راه بردم و نه از